تبليغاتX
دیدگاه دانشجویی
با سلام

همه ی ما در مورد شهید بابایی چیزهای مختلفی شنیدیم یا حداقل اسم این شهید را شنیده ایم . در حضورش در آمریکا برای دوره خلبانی تا کمک کردنش به این و آن و از رشادتهایش در دفاع مقدس . اینها همه و همه گوشه ای از شخصیت والای این شهید بزرگوار را نشان می دهد . بر آن شدم تا مختصری از زندگی شهید بابایی رو روی وبم بزارم به همراه خاطره ی نماز خواندن شهید در دانشگاه در اتاق رئیس دانشگاه. در ادامه مطلب هم خاطات مختلفی از این شهید بزرگوار به همراه زندگی نامه گذاشته ام. به امید آنکه همه ی اصولگراها و اصلاح طلبان و مسئولین مثل شهدا پاک و با اخلاص باشند. راستی میدونید شهید بابایی تو آمریکا برای فرار از گناه و فسق و فجور چیکار می کرده؟  بله  ورزش. از این شهید بزرگوار نقل شده که میگفته بخاطر اینکه در آمریکا و اون محیط پر از فسق و فجور به گناه نیفتم شب ها می رفتم و میدویدم تا جایی که وقتی برمیگردم به خوابگاه کاملا خسته و به قول معروف خسته و کوفته باشم .

ماجراي بابايي و استاد امريكايي
خاطره‌اي از زبان شهيد
شهيد بابايي كه دوران خلباني خود را در آمريكا مي‌گذرانده است به خاطر گزارش برخي از هم اتاقيهاي خود،علي رغم نمرات بالا براي گرفتن مدرك خلباني دچار مشكل مي‌شود كه يك اتفاق، همه چيز را به يكباره عوض مي‌كند.اين جريان را از زبان خود شهيد مي‌خوانيد:
 
  «دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد.
 
او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم.
 
در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم.
 
در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟ گفتم: عبادت مي كردم. گفت: بيشتر توضيح بده. گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.
 
 ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت: همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟ پاسخ دادم: آري همين طور است. او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم.
 
آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.»
 
 
 
زندگی نامه ی شهید
سرلشکر خلبان شهید "عباس بابایی"  در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/22 و ساعت 9 بعد از ظهر |